![]() |
![]() |
|
| ســـــــــــــــــــاوالــــــــــــــــــــان |
|
فریدون مشیری
پرکن پياله را
به تو مي انديشم
دلا شبها نمی نالی به زاری
طوفان سهمناك به يغما گشود دست مي كند و مي ربود و مي افكند و مي شكست لختي تگرگ مرگ فرو ريخت، سپس طوفان فرو نشست
بادي چنين مهيب نزيبد بهار را كز برگ و گل برهنه كند شاخسار را در شعله هاي خشم بسوزاند اين چنين گل را و خار را
اكنون جمال باغ بسي محنت آور است غمگين تر از غروب غم انگيز آذر است بر چشم هر چه مي نگرم در عزاي باغ از اشك غم تر است
آن سو بنفشه ها همه محزون و خسته اند در موج سيل تا به گريبان نشسته اند لب هاي باز كرده به لبخند شوق را در خاك بسته اند
آشفته زلف سنبل، افتاده نسترن لادن شكسته، ياس به گل خفته در چمن گل ها، شكوفه ها بر خاك ريخته چون آرزوي من
مادر كه مرد سوخت بهار جوانيم خنديد برق رنج به بي آشيانيم هر جا گلي به خاك فتد ياد مي كنم از زندگانيم فروغ فرخ زاد
دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است احمد شاملو
دوستش مي دارم چرا كه مي شناسمش، به دو ستي و يگانگي. - شهر همه بيگانگي و عداوت است.- هنگامي كه دستان مهربانش را به دست مي گيرم تنهائي غم انگيزش را در مي يابم. اندوهش غروبي دلگير است در غربت و تنهايي. همچنان كه شاديش طلوع همه آفتاب هاست و صبحانه و نان گرم، و پنجره ئي كه صبحگا هان به هواي پاك گشوده مي شود، وطراوت شمعداني ها در پاشويه حوض. *** چشمه ئي، پروانه ئي، وگلي كوچك از شادي سر شارش مي كند و ياس معصو مانه از اندوهي گران بارش: اين كه بامداد او، ديري است تا شعري نسروده است.
چندان كه بگويم «ـ امشب شعري خواهم نوشت» با لباني متبسم به خوابي آرام فرو ميرود چنان چون سنگي كه به درياچه ئي و بودا كه به نيروانا.
و در اين هنگام دختركي خردسال را ماند كه عروسك محبوبش را تنگ در آغوش گرفته باشد. اگر بگويم كه سعادت حادثه ئي است بر اساس اشتباهي؛ اندوه سرا پايش رادر بر مي گيرد چنان چون درياچه ئي كه سنگي را ونيروانا كه بودا را.
چرا كه سعادت را. جز در قلمرو عشق باز نشناخته است عشقي كه به جز تفاهمي آشكار نيست. بر چهره زندگاني من كه بر آن هر شيار از اندوهي جانكاه حكايتي مي كند آيدا! لبخند آمرزشي است. نخست دير زماني در او نگريستم چندان كه،چون نظري از وي باز گرفتم درپيرامون من همه چيزي به هيات او در آمده بود. آنگاه دانستم كه مراديگر از او گزير نيست
مهدی اخوان ثالث
در آن پر شور لحظه دل من با چه اصراري ترا خواست، و من ميدانم چرا خواست، و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده كه نامش عمر و دنياست ، اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست
لحظه ديدار نزديك است . باز من ديوانه ام، مستم . باز مي لرزد، دلم، دستم . باز گويي در جهان ديگري هستم . هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ ! هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست! آبرويم را نريزي، دل ! - اي نخورده مست - لحظه ديدار نزديك است
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 17:49 توسط عاشق بي معشوق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به تو مي انديشم
به تو مي انديشم اي سرا پا همه خوبي تک و تنها به تو مي انديشم به تو مي انديشم همه وقت . همه جا من به هر حال که باشم به تو مي انديشم به تو مي انديشم تو بدان اين را . تنها تو بدان تو بمان با من . تنها تو بمان تو بدان اين را . تنها تو بدان تو بمان با من . تنها تو بمان به تو مي انديشم به تو مي انديشم اي سرا پا همه خوبي تک و تنها به تو مي انديشم به تو مي انديشم |
| پیوندهای روزانه |
|
یه سا یت با حال برای دوست یابی این سایت خودم یه جای دیگه اینم یکی دیگه از دوستام وبلاگ یکی از دوستامه اگه خواستی نگاه کن آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
هفته دوم اردیبهشت 1385 هفته سوم بهمن 1384 هفته دوم بهمن 1384 هفته سوم دی 1384 هفته اوّل دی 1384 هفته چهارم آبان 1384 هفته سوم آبان 1384 هفته دوم آبان 1384 هفته چهارم شهریور 1384 |
|
RSS
|